طراحی سایت

قالب وبلاگ

چندبار به شب دل باخته ای ؟؟؟؟؟

طراحی سایت


چندبار به شب دل باخته ای ؟؟؟؟؟
 
سرتا پایم راکه خلاصه کنند میشوم مشتی خاک .... که ممکن بودخشتی باشد دردیوار یک خانه ..

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1393/04/12 توسط خودم
اینجا میخوانی عصیان خفته زیر نقاب خنده هایم را اینجا نقطه صفر است اینجا از فکر تو هرچه جمع می زنم هرچه کم میکنم فرقی نمیکند اینجا روز و شب دیگر معنا ندارد اینجا قطب دلتنگی است و مرز بی کسی اینجا برای با تو ماندن گمرکی می گیرند اینجا همه چیز نسبی است اینجا خود پرستی بازارش از محبت گرمتر است اینجا نقطه صفر است ..................
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1393/04/12 توسط خودم
هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بغلتی این شب صبح نمی شود وقتی دلتنگ باشی....... سید علی صالحی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1392/11/02 توسط خودم
در تمام تاریخ ادبیات ایران برای مرگ هیچکس به اندازه  "مرتضی کیوان  "مرثیه سروده نشده

اولین غیر نظامی تاریخ ایران که در ۱ صف با نظامیان تیر باران شد سال ۳۳

منتقد ادبی و همسر پوری سلطانی موسس کتابخانه ملی که به قول سایه " با آن خنده های معروفش " این روزها بستری است

بقول شاملو "سال پست ٫ سال درد ٫ سال عزا ٫ سال اشک پوری ٫ سال خون مرتضی ..... "

فقط قصه تیر باران کیوان نبود بعدها بجای مزارش سرو کاشتند بقول سایه " ساحت گور تو سروستان  شد ای  عزیز دل من تو کدامین سروی ؟؟؟؟ "

بی خود نبود که سایه ساخت "کیوان ستاره شد تا شب گرفتگان راه سپیده رابشناسند .."

هنوز هم نفسهای بی رمق پوری بوی کیوان را میدهند ....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/09/26 توسط خودم

هر چی زمان میگذره کمتر معنی شعار مرگ بر دیگران رو میفهمم !!!!!

نمیفهمم کجای مرام و مسلک مسلمون ها نوشته شده که باید برای دیگران آرزوی مرگ بکنند ؟؟؟؟

نمیفهمم اینهمه بدخواهی وبدورزی چه تناسبی با ادعاهایی مثل برابری صلح و حتی تمدن داره ؟؟؟

نمیفهمم نفرین چطور بخشی از هنجارهایی شده که روزی از مهربونی پیامبرش نشات میگرفت ؟؟؟؟

حتی در عقاید پان ایرانیسم من هم جایی برای شعار مرگ بر دیگران وجود نداره !!!!

من معنی شعار مرگ بر هر کسی رو نمیفهمم ......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/08/26 توسط خودم

 

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه

چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه

اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/08/26 توسط خودم

تو کجایی سهراب؟


آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند…


وای سهراب کجایی آخر؟


زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟


که همین نزدیکی عشق را دار زدند !



ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست…



دل خوش سیری چند صبر کن سهراب…



گفته بودی قایقی خواهی ساخت !



قایقت جا دارد؟


من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم…


نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/07/27 توسط خودم

زمستاني سرد كلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سير كنه.


گوشت بدن خودشو ميكند و ميداد به جوجه هاش!


زمستون تموم شد و كلاغ مرد!!!


اما بچه ها كه نجات پيدا كردن گفتند ....


خوب شد مرد، راحت شديم از اين غذاي تكراي



نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/07/27 توسط خودم

مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به اون کار نمیداد

همه میگفتند:(تو به هیچ دردی نمیخوری)...

یک شب که مداد رنگی ها...

توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...

ماه کشید...مهتاب کشید

و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد...صبح تویه جعبه ی

مداد رنگی...

جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...


نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/07/27 توسط خودم

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ...


نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/07/27 توسط خودم

مارکز توی مقدمه صدسال تنهایی نوشته بود که جالب ترین رفتاری که بین خواننده های کتابش دیده مربوط به پیرزنی بوده که کتاب رو دوباره نوشته بوده و از مارکز پرسیده بوده که تو دیوونه تری یامن ؟؟؟

وقتی بعد مدتها دربه در گشتن با چه بدبختی بوف کور هدایت دستم اومد چهار ساعت یک ضرب بدون اینکه از جام پاشم - گرسنه - تشنه تمومش کردم بلاخره خوندمش ...... نمیدونم من دیوونه تر بودم یا هدایت !!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1392/04/06 توسط خودم

این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


این دیوانگیست ...

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم

 
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است
 
این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم


این دیوانگیست ...
که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است



این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

این دیوانگیست ...
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه


شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...



نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/04/01 توسط خودم

دست خودم نیست هر کاری میکنم که تا مدتی توی اینتر نت پیدام نشه نمیشه که نمیشه که نمیشه

جلیل شهنازم رفت ..... از اونایی بود که من شیفته اش بودم ....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/03/27 توسط خودم

جیغ بنفش ..............
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/03/07 توسط خودم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/02/22 توسط خودم

.
هر چی که از اومدن مشایی حالم بهم خورد

بجاش از اومدن هاشمی رفسنجانی خوشم اومد   چون فکر میکنم   اگه فقط یه نفر باشه که بتونه براساس تجربه اش از پس   این قمر در عقرب مملکت بربیاد   خود خود همینه 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1392/02/20 توسط خودم

سکوت همیشه به معنای فراموشی نیست ،
گاهی فرصتی است برای دلتنگ شدن
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1392/02/18 توسط خودم

توشه‌ی سفرم را  رازی سنگین کرده‌است

این چمدان هرگز باز نخواهد شد

به هر شهری می‌رسم

هنوز نرسیده‌ام...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/02/16 توسط خودم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/02/16 توسط خودم

اگر از من بپرسند خانه دوست کجاست


بر روی برگ سرخ با قلم سبز بهاری خواهم نوشت...

خانه دوستی من اینجاست...

و آن را به در چوبی کلبه درویشانه خویش خواهم کوبید...

تا بدانند خانه دوست کجاست...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/02/10 توسط خودم

.
یه کتاب از بنی صدر به تاریخ چاپ  قبل از انقلاب افتاده دستم

کیش شخصیت اسم کتابه..

عقایدشو نمیفهمم ...

حتی نتونستم تشخیص بدم که افکارش موافق مذهبن یا مخالفش!!!!

به درست بودن خوندن این کتاب حتی شک کردم ....


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
  • پزشکی
  • شرم